یاداشت سه ماهگی پسرکم و سفر هامبورگ
سلام شیرینک مآمآنی
الهی من به قربونت بشمم
الان سه ماهتوتموم کردی دیگه رفتی توچهارماه
ماشالااا اینقدر شیرین شدی که نگووو
صداهای عجیب وغریب از خودت درمیآری
باخودت بازی میکنی وپشت سر هم جیغ های بلند میکشی
خداروشکر هنوزم که هنوزه پسرک آرومی هستی
اصلا آزارم نمیدی
اماخیلی شیکمو تشریف دارین آقآااااا
گرسنه میشی هیچ کس رو نمیشناسی
به محض اینکه شیکمت سیر بشه دوباره آرومی
همچنین پستونکت اصلانباید ازت دور باشه
تعطیلات امسال عمو جمشیدت وخانواده ش آمدن خونمون
ی هفته بودن مهسا معصومه دخترعموهات که عاشقت شده بودن
همش بغل اونا بودی
بعد ی هفته باز همگی باهمدیگه رفتیم هامبورگ خونه عمه فاطمه
همگی دور هم بودیم مامان بابابزرگت هم آمدن
تو و نگار خانوم رو برای بار اول بود میدیدن
خاطرخواه زیاد داشتی اونجا .. ی روز هم همگی رو
( خانواده عمه و دایی جلیل بابا مامان بزرگ و عموهات )
همگی دعوت ما بودن شیرینی تولدت
رفتیم بیرون کباب درست کردیم و خوش گذروندیم
یه هفته بودیم اونجابعد رفتیم همگی دسته جمعی
به خونه مامان بزرگ
اونجا هم عالیییییی بود خیلی خوش گذشت
دیگه تعطیلات تموم شد و راهی خونمون شدیم
مامان بزرگ خیلی گریه کردن
اصلانمیخواستن ازت جدابشن
همش میبوسیدنت ومیبوییدنت
دلم آب شد بخدا ...😯
میگفتن یه فرشته کوچولوی آمد خونه ما
یه هفته بود وپر زد رفت
گفتن بعد تو چند روز نمیتونستن برن اتاقی که ما بودیم
عمه فاطمه هم میگفتن بعد اینکه شما رفتین
خیلی دلم به ابوالفضل تنگ شده بود
تموم خونه بویی ابوالفضل رو میداده
دیگه قرار شد عید کریسمس اونا بیان شهر ما انشالااا
البته زیاد عکس نداری
چون پسرکمو کچل کردم موهات ضعیف بوود
البته بعد مسافرت موهاتو زدم هااااا
چون اونجا خوشتیپ باشی
البته کجلی هم خیلی بهت میااااد
وووووییییی به فدایی اون صورت معصومت بشم
فعلااا خداحافظ مامانی






یاداشت سه ماهگی پسرکم و سفر هامبورگ 

